|
السلام علیک یا ابا صالح المهدی دردسر گردید یارب زندگی حیف شد.شد بندگی شرمندگی
| ||
|
پیامبراکرم(ص)فرمود: ((اللهم صل علی محمد و ال محمد)) (پست ثابت) خدایا دستم به آسمانت نمی رسد اما تو که دستت به زمین می رسد “بلندم کن “ [ ٢٠٠٠/۱/۱ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
مرد ناشناس جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد.
زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم. ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! مرد تبسمی کرد و گفت: حقیقتش من این بسته ها را نخریده ام . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح بسته هارا به من داد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!!؟ همین! مرد این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!!!
[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۱٢:٠٦ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
اکبرعبدی میگوید: یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خونه بیرون؟ نگفتی سرما میخوری؟! کاپشن خوشگلت کو؟ گفت: کاپشن قشنگی بود، نه؟ گفتم: آره! گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سر راه یکی را دیدم که هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. ولی من فقط دوستش داشتم..
وطعم ایمان را نمی چشید مگر از آنچه دوست دارید انفاق کنید. قران کریم [ ۱۳٩٠/۱۱/۱٥ ] [ ٢:۱۱ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
پدر داشت روزنامه می خواند پسر که حوصله اش سر رفته بود پیش پدرش رفت و گفت : پدر بیا بازی کنیم پدر که بی حوصله بود چند تکه از روزنامه که عکس نقشه دنیا بود تکه تکه کرد و به پسرش داد و گفت برو درستش کن . پسر هم رفت و بعد از مدتی عکس را به پدرش داد. پدر دید پسرش نقشه جهان رو کاملاً درست جمع کرده از او پرسید که نقشه جهان رو …از کجا یاد گرفتی؟ پسر گفت: من عکس اون آدم پشت صفحه رو درست کردم . وقتی آدمها درست بشن دنیا هم درست میشه! [ ۱۳٩٠/۱٠/٢۸ ] [ ٩:٥٥ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمیده که هیچ زندگی نکرده است ، تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود، پریشان شد. آشفته و عصبانی نزد فرشته مرگ رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد . داد زد و بد و بیراه گفت !( فرشته سکوت کرد ) آسمان و زمین را به هم ریخت !( فرشته سکوت کرد ) جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت !( فرشته سکوت کرد ) به پرو پای فرشته پیچید !( فرشته سکوت کرد ) کفر گفت و سجاده دور انداخت !(باز هم فرشته سکوت کرد ) دلش گرفت و گریست به سجاده افتاد! اینبار فرشته سکوتش را شکست و گفت : (( بدان که یک روز دیگر را هم از دست دادی ! تنها یک روز دیگر باقیست . بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن ! )) لابلای هق هقش گفت : ( اما با یک روز .... با یک روز چه کاری می توان کرد ....؟ ) فرشته گفت : (( حالا برو و زندگی کن !)) او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش میدرخشید . اما میترسید حرکت کند ! میترسید راه برود ! نکند قطره ای از زندگی از لای انگشتانش بریزد .قدری ایستاد ....بعد با خود گفت : ( وقتی فردایی ندارم ، نگاه داشتن این زندگی جه فایده ای دارد ؟!!! بگذار این یک مشت زندگی را خرج کنم .) آن وقت شروع به دویدن کرد . زندگی را به سرو رویش پاشید ، زندگی را نوشید و بوئید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود ، می تواند پا روی خورشید بگذارد و می تواند ... او در آن روز آسمان خراشی بنا نکرد ، زمینی را مالک نشد ، مقامی را به دست نیاورد ، اما .....اما در همان یک روز روی چمن ها خوابید کفش دوزکی را تماشا کرد ، سرش را بالا گرفت و ابرها را دید ، و به آنهایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد . او همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد و لذت برد و سرشار شد و بخشید ، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد! او همان یک روز زندگی کرد اما فرشته ها در تقویم خدا نوشتند: او درگذشت، کسی که هزار سال زیسته بود. [ ۱۳٩٠/۱٠/۱۱ ] [ ۸:٥٤ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||