|
السلام علیک یا ابا صالح المهدی دردسر گردید یارب زندگی حیف شد.شد بندگی شرمندگی
| ||
|
یک شب مردی خواب عجیبی دید.او خواب دید دارد در کنار ساحل همراه با خدا قدم میزند. روی اسمان صحنه هایی از زندگی او صف کشیده بودند. در همه ان صحنه ها دو ردیف رد پا روی شن ها دیده می شد که یکی از انها به او تعلق داشت و دیگری متعلق به خدا بود. هنگامی که اخرین صحنه جلوی چشمانش امد،دید که ... بیشتر از یک جفت رد پا دیده نمیشود. او متوجه شد که اتفاقا در این صحنه،سخت ترین دوره زندگی او را از سر گذرانده است.این موضوع، او را ناراحت کرد و به خدا گفت:خدایا تو به من گفتی که در تمام طول این راه را با من خواهی بود،ولی حالا متوجه شدم که در سخت ترین دوره زندگیم فقط یک جفت رد پا دیده می شود. سر در نمی اورم که چطور در لحظه ای که به تو احتیاج داشتم تنهایم گذاشتی.خداوند جواب داد، من تو را دوست دارم و هرگز ترکت نخواهم کرد.دوره امتحان و رنج،یعنی همان دوره ای که فقط یک جفت رد پا را میبینی زمانی است که من تو را در آغوش گرفته بودم [ ۱۳٩۱/۱/٢٤ ] [ ۸:٢٥ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.
پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست. [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۱۱:٠٠ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
روزی مردی خواب دید که مرده و پس از گذشتن از پلی به دروازه بهشت رسیده است. دربان بهشت به مرد گفت: برای ورود به بهشت باید صد امتیاز داشته باشید، کارهای خوبی را که در دنیا انجام داده اید، بگویید تا من به شما امتیاز بدهم. [ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ ] [ ۱٠:٠٠ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
مرد ناشناس جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد.
زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم. ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! مرد تبسمی کرد و گفت: حقیقتش من این بسته ها را نخریده ام . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح بسته هارا به من داد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!!؟ همین! مرد این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!!!
[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۱٢:٠٦ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
مکه نرفته بود پنج سال پیش که به این محل آمد روز عید قربان دو تا گوسفند قربانی کرد و گوشت آن را بین اهل محل تقسیم کرد و از آن روز همه او را حاج آقا صدا میکنند ولی چون اکبرآقا پول قربانی را هر سال به موسسات خیریه میدهد همه فراموش کردند او پنج سال پیش به مکه رفته است [ ۱۳٩٠/٩/٢٠ ] [ ۸:٥٢ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
مردی با اسب و سگش در جادهای راه میرفتند. هنگام عبور از کنار درخت عظیمی، صاعقهای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدتها طول میکشد تا مردهها به شرایط جدید خودشان پی ببرند. چون تمام آنهایی که حاضرند بهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا میمانند… بخشی از کتاب “شیطان و دوشزه پریم ” [ ۱۳٩٠/٩/۱٠ ] [ ۱۱:٠٠ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
فردی که شخصی را به قتل رسانده بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمی خواهم
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت. بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد. [ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ٧:٤٢ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱٢:۱۸ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱٢:٢٤ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
دارم می میرم!
خلاصه یه روز صبح از خونه زدم بیرون مثل همه شروع به کار کردم
دیگه رفتارای غلط مردم خیلی اذیتم نمیکرد بین مردم بودم اما بهشون ظلم نمیکردم و دوستشون داشتم ماشین عروس که میدیم از ته دل شاد میشدم و دعا میکردم گدا که میدیدم از ته دل غصه میخوردم و بدون اینکه حساب کتاب کنم کمک میکردم مثل پیر مردا برا همه جوونا آرزوی خوشبختی میکردم الغرض اینکه این ماجرا منو آدم خوبی کرد و ناز و خوردنی شدم حالا سوالم اینه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آیا خدا این خوب گفتم: بله، اونجور که یاد گرفتم و به نظرم میرسه آدما تا دم رفتن آرام آرام آرام خدا حافظی کرد و تشکر، داشت میرفت گفتم: راستی گفت: معلوم نیست بین یک روز تا چند هزار روز!!! یه چرتکه انداختم دیدم منم تقریبا همین قدرا وقت دارم. با تعجب گفت: بیمار نیستم! هم کفرم داشت در میومد و هم از تعجب داشتم شاخ دار میشدم گفتم: پس چی؟ گفت: فهمیدم مردنیم، رفتم دکتر گفتم: میتونید کاری کنید که نمیرم گفتن: نه گفتم: خارج چی؟ و باز گفتند : نه! خلاصه حاجی ما رفتنی هستیم کی اش فرقی داره مگه؟ باز خندید و رفت و دل منو با خودش برد
اللهم عجل لولیک الفرج [ ۱۳٩٠/٢/۱٢ ] [ ۱:٢۱ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٦ ] [ ۱:٢٢ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱۳ ] [ ۱٠:٤٩ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
[ ۱۳۸٩/۱٢/٦ ] [ ۱٢:٥٠ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می ادامه مطلب [ ۱۳۸٩/۱٢/٥ ] [ ٩:۳٠ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی سارا به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهری . فقط نام و آدرس روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را باز کرد .در نامه نوشته شده بود: در راه بازگشت سارا در فکر بود چون دیگر چیزی برای پذیرایی ازخدا نداشت . همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد: [ ۱۳۸٩/۱٢/٤ ] [ ۱۱:۱٤ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
پیرزنی برای سفیدکاری منزلش کارگری را استخدام کرد. [ ۱۳۸٩/۱٢/٤ ] [ ۱٠:٤٤ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و درحضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان [ ۱۳۸٩/۱٢/۳ ] [ ۱٠:٤٥ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
هواگرفته بود و باران می بارید ...... کودکی اهسته گفت: خدایاگریه نکن همه چیزدرست میشه...! [ ۱۳۸٩/۱٢/۳ ] [ ۱٠:۳٢ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
داستان زیبای آهنگر.. (تصویر تصادفی است)
آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور تصمیم گرفت وقت و زندگی خود را وقف خدا کند. ادامه مطلب [ ۱۳۸٩/۱۱/۳٠ ] [ ٧:٢٢ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
ببخشید من عذر دارم!
[ ۱۳۸٩/۱۱/٢٤ ] [ ۱۱:٠۸ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
مرد زاهد و سنگ گرانبها (داستان کوتاه) مرد زاهدی که در کوهستان زندگی می کرد. کنار چشمه ای نشست تا آبی بنوشد و خستگی در کند. سنگ زیبای درون چشمه دید، آن را برداشت و در خورجینش گذاشت و به راهش ادامه داد.
در راه به مسافری برخورد که از شدت گرسنگی به حالت ضعف افتاده بود. کنار او نشست و از داخل خورجینش نان بیرون آورد و به او داد. مرد گرسنه هنگام خوردن نان چشمش به سنگ گرانبهای درون خورجین افتاد. نگاهی به زاهد کرد و گفت:
آیا آن سنگ را به من می دهی؟
زاهد بی درنگ سنگ را درآورد و به او داد. مسافر از خوشحالی در پوست خود نمی نگجید. او می دانست که این سنگ آن قدر قیمتی است که با فروش آن می تواند تا آخر عمر در رفاه زندگی کند. بنابراین سنگ را برداشت و با عجله به طرف شهر حرکت کرد.
چند روز بعد همان مسافر نزد زاهد در کوهستان برگشت و تا او را دید به او گفت:
من خیلی فکر کردم تو با این که می دانستی این سنگ چقدر ارزش دارد خیلی راحت آن را به من هدیه کردی. بعد دست در جیبش برد و سنگ را در آورد و گفت:
من این سنگ را به تو بر می گردانم ولی در عو ض چیز گرانبهای دیگری از تو می خواهم.
به من یاد بده که چگونه می توانم مثل تو باشم [ ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ ] [ ۱۱:٤۸ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
تلفن به خدا !!! خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم [ ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ ] [ ۸:٢۸ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ [ ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ ] [ ٧:۳٩ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||