|
السلام علیک یا ابا صالح المهدی دردسر گردید یارب زندگی حیف شد.شد بندگی شرمندگی
| ||
|
فردی که شخصی را به قتل رسانده بود، در حال فرار و آوارگی، با لباس ژنده و پرگرد و خاک و دست و صورت کثیف، خسته و کوفته ، به یک دهکده رسید. چند روزی چیزی نخورده و بسیار گرسنه بود. او جلوی مغازه میوه فروشی ایستاد و به پرتقال های بزرگ و تازه خیره شد. اما بی پول بود.
بخاطر همین دو دل بود که پرتقال را به زور از میوه فروش بگیرد یا آن را گدائی کند. دستش توی جیبش تیغه چاقو را لمس می کرد که به یکباره پرتقالی را جلوی چمشش دید. بی اختیار چاقو را در جیب خود رها کرد و... پرتقال را از دست مرد میوه فروش گرفت. میوه فروش گفت: بخور نوش جانت، پول نمی خواهم
میوه فروش با شتاب آن روزنامه را بیرون آورد و در صفحه پشتش، چند سطر دست نویس را دید که نوشته بود: من دیگر از فرار خسته شدم از پرتقالت متشکرم. هنگامی که داشتم برای پایان دادن به زندگیم تصمیم می گرفتم، نیکدلی تو بود که بر من تاثیر گذاشت. بگذار جایزه پیدا کردن من، جبران زحمات تو باشد. [ ۱۳٩٠/٥/۱ ] [ ٧:٤٢ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...
خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.
[ ۱۳٩٠/٤/٢٦ ] [ ۱٢:۱۸ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
[ ۱۳٩٠/٤/۱۱ ] [ ۱٢:٢٤ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
تلفن به خدا !!! خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم [ ۱۳۸٩/۱۱/۱۳ ] [ ۸:٢۸ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||