|
السلام علیک یا ابا صالح المهدی دردسر گردید یارب زندگی حیف شد.شد بندگی شرمندگی
| ||
|
مرد ناشناس جعبه ای بزرگ پر از مواد غذایی و سکه وطلا را به خانه زنی با چندین بچه قد ونیم قد برد.
زن خانه وقتی بسته های غذا و پول را دید شروع کرد به بدگویی از همسرش و گفت: ای کاش همه مثل شما اهل معرفت و جوانمردی بودند. من هم که دیدم او دیگر به درد ما نمی خورد، برادرانم را صدا زدم و با کمک آنها او از خانه و دهکده بیرون انداختیم تا لا اقل خرج اضافی او را تحمل نکنیم. ای کاش همه انسانها مثل شما جوانمرد و اهل معرفت بودند! مرد تبسمی کرد و گفت: حقیقتش من این بسته ها را نخریده ام . یک فروشنده دوره گرد امروز صبح بسته هارا به من داد و از من خواست تا اینها را به شما بدهم و ببینم حالتان خوب هست یا نه!!؟ همین! مرد این را گفت و از زن خداحافظی کرد تا برود.
در آخرین لحظات ناگهان برگشت و ادامه داد: راستی یادم رفت بگویم که دست راست و نصف صورت این فروشنده دوره گردهم سوخته بود!!!
[ ۱۳٩٠/۱۱/۳٠ ] [ ۱٢:٠٦ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
[ ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ ] [ ۱٢:٠٠ ق.ظ ] [ یه بنده خدا ]
1. دانستم کار مرا دیگری انجام نمی دهد، پس تلاش کردم.
2. دانستم که خدا مرا می بیند، پس حیا کردم.
4. دانستم پایان کارم مرگ است، پس مهیا شدم. [ ۱۳۸٩/۱٢/۱۸ ] [ ۱٢:٥٤ ب.ظ ] [ یه بنده خدا ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||